پریشب از درد بی خوابی،حدود ساعت ۲-۳ اینا پاشدم به حرف ۲ نفر که بیرون حرف میزدند گوش دادم...(که البته با لهجه ی اصفهانی غلیییظی حرف میزدن!)خیلی بد بودش...یکی شون داشت خفن دیگری رو نصیحت میکرد و میگفت:"من نمیخوام تو مثل من بشی...یهو به خودت بیای و ببینی ۲۶-۲۷ سالته و یه آدم افسرده ای که کارش فقط روانپزشکی رفتنه و ببینی که دیگه نه زندگی برات مونده نه هیچی...نه دلی واست میمونه نه هیچی.."خلاصه،بحث طولانی تر از این حرفها بود ومن آخر نفهمیدم موضوع بحث چی بود،اما یه حس بدی بود.بعد هم که یکی شون رفت،اون یکی همینطور وسط کوچه ایستاده بود و به آسمون نگاه میکرد...
نمیدونم...این موضوع+فکر به اونچه که یه جا خوندم و دیدن بدبختی های مردم...آیا آدمو نمیتونه عذاب بده؟؟
پ.ن:آدمی که روی حرفش یا استدلالش کلی فکر کرده که با یه بحث کوچولو نظرش عوض نمیشه که آخه!
بالاخره کار ما با سوم"رسما"به پایان رسید!دیگه کارنامه رو هم گرفتیم و نتیجه ی اعتراض ها هم که بیاد میشه گفت که ما دیگه پیشی شدیم!یک حس خوب و بدیه!
بد واسه اینکه تو پیش "دانشگاهی" شدی و دیگه با قشنگترین دوران زندگیت که دوران تحصیل توی مدرسه ست باید خداحافظی کنی...با همه ی اون احساس های قشنگ دبیرستان،حس بین کودکی و بزرگ بودن،حس بین مسئولیت پذیر شدن و بی مسئولیت بودن،حس فهمیدن و نفهمیدن،حس دوست داشتن،از جنس خلوص و صمیمیت مدرسه....
خوب واسه ی اینکه یک تجربه ی جدید در پیش داری،سالی ترش و شیرین مثل انار،سالی مهم و حیاتی،اما در عین حال قشنگ...پیشمون رو دوست دارم...هم معلمها،هم بچه ها!
غصه یا تاسف نمیخورم...اما یک حس خاصی داره...حس اینکه تو بدونی که همه ی این ثانیه ها "تکرار نشدنی"هستند...شاید واسه همینه که اینقدر به گذشته فکر میکنم...چون نمیخوام که فراموش بشه...کوچکترین ذره ای که یاد آور گذشه باشه،حالا چه یک تکه نوشته،یا خاطره یا فیلم،منو شاد میکنه...شاید واسه همینه که دوست داشتم که همیشه زنگهای تفریح فیلم بگیرم...حتی همین الان هم دلم واسه ی اون لحظه ها تنگ شده...
غصه یا تاسف نمیخورم...چون از لحظه هام استفاده کردم...چون خاطرات خوش زیادی به یاد دارم...چون چیزی رو از دست ندادم...به نظرم یک دوران تحصیل ایده آل رو پشت سر گذاشتم و جز این هم نمیتونه باشه چون من همیشه به این موضوع آدم خوشبیی بودم:خطا ها و کار های درست،لحظات تلخ و شیرین همیشه چیز هایی رو به آدم یاد میدن و انسان رو به اون کمالی میرسونن که شایسته شه...
باید شاد بود...عمر واقعا با سرعت میگذره....دل آدم بعضی وقتها برای خودش یا دیگران،و غمها و غصه هایی که خوردن میسوزه...باید شاد بود...
دوست داشتم که در مورد هر کسی که امسال باهاش آشنا شدم یا ازش به شناخت کاملتری رسیدم بنویسم...اما خب جاش اینجا نیست...شاید،جایی دیگر.
نمیدونم که دیگه چقدر مجال پست نوشتن خواهم داشت...اما انشاا...وبلاگ را زنده نگه میدارم.
پ.ن1:من 2 تا پست آپ کردم اما نمیدونم که چرا نبود!واقعا که!این دیگه باید باشه!:D:D
پ.ن2:انتخابات و...حرفهای ناگفتنی بسیار!کسی چه میداند که چه خبر بود؟مردم قهرند!
امروز امتحان نهایی ها هم تموم شد...نه چندان خوب البته،بی دقتی های خیلی عجیبی داشتم که در طول تاریخ عمرم بی سابقه بود!آخه وقعا وقتی آدم قراره با"آهنربا"و"شیشه"و "براده آهن" آزمایش طرح کنه که میدان های اهنربا رو نشون بده،چه دلیلی داره که آزمایش اورستد را بنویسه؟!؟!(محض اطلاع:آزمایش اورستد آزمایش میدان سیم حامل جریان است!)
حالا خیلی مهم نیست...مهم اینه که تموم شد و فعلا آنچه که مهمه انتخاباته!امروز در گرمای هوای"بس ناجوانمردانه گرم"من مشغول خواندن دفتر یکی از دوستان بودم و آفتاب هم بسیار شدید و اعصاب ما بخاطر نیامدن اتوبوس و احتمال ترافیک انتخاباتی(!) خورد بود!2 نفر دختر چادری سمت رست ما نشستند!من در بحر دفتر بودم و درست نشنیدم،اما گویا روبان سبز منو به سخره گرفتند و یه چی توی این مایه ها که "مگه این بچه دبیرستانی ها میتونن رای بدن!"بعد هم نشستند و تا میتوانستن چپ و راست به طرفدار های موسوی چیز گفتن!یعنی رسما میخواستم با جفت پا برم تو دهانشان!خلاصه اینکه بسیار روی نرو بودند!
هیییییییی بالاخره سوم هم رسما تموم شد!الا ما دیپلمه به حساب میایم و با مدرک با ارزش خود افتخار مینماییم!(تازه از اینجا به بعد درس خوندن اجباری نیست ها!ما داریم لطف میکنیم(به خودمون!))
یک حس بدی نسبت به حرف زدن یا نوشتن پیدا کردم کلا.یعنی یک طوری دارم بین خودم و خودم یه آتش بس نسبی برقرار میکنم،که راضی باشم و همه چیز خوب باشه...یعنی واقعا بایدم همینطور باشه...یعنی نمیدونم،احساس میکنم وقتی مسائل و مشکلات جایی باشن که آدم خیلی به عنوان یک معضل بهشون نگاه کنه،مثل یک غده ی سرطانی رشد میکنن...همونطوریکه آدم سرطانی بهتره از بیماریش خبر نداشته باشه...اما نه اینکه ازش بی خبر باشی..فکر کردن بهش راه حل کردنش نیست...عمل کردن به خلافشون راه حل کردنشونه شاید
نمیدونم،اما حرف بری خودمم ممنوع شده.حتی خودمم برای خودم غریبه م .نمیدونم اصولا خوبه یا نه،اما یک جورایی...همون آتش بسه.
پ.ن:فقط میر حسین!
پ.ن2:پیشی شدیم!(میَو!میَو!)
سال هم تموم شد!امروز دیگه رسما سال به پایان رسید...سال خیلی خوبی بود،یکی از سالهای خوب زندگیم بود... خاطره های خیلی خوبی هم ازش دارم....واقعا کدوم لحظه ش خاطره نیست؟...من همیشه گفتم که خاطراتم جزء ارزشمند ترین چیز های زندگیمن,اما الان دیگه دوست ندارم اینطور باشه...چون میدونم که دوران دبیرستان و مخصوصا این دو سال آخر،جدای از بحث درس و استرس و اینطور چیز ها،بهترین سال زندگیمونه...غیر از اینکه 100% آدمها اینو میگن،خودم هم خوب بودنشو حس میکنم...واقعا عالین!کلاس های پیش هم خیلی خوب بودن تا حالا!...اگه بخوام هنوزم خاطره هامو خیلی دوست داشته باشم،باید بعد از هر روز خوب،یه فصل غصه بخورم...آینده چیز خوبیه...
نمیدونم،هنوز واسه مسیر آینده م رهی رو نمیبینم...دوست داشتم مثل یک سری آدم،یه چیز رو از همین دبیرستان دوست داشتم و واسش تلاش میکردم،حتی واسه دست نیافتن بهش غصه بخورم،اما اینطور نبوده...واقعا دو مورد رشته یک حس تردیدی دارم...واقعا این خیلی خوبه که آدم بدونه چی دوست داره...من تاحالا فقط میدونم که چی ها رو دوست ندارم!البته زیادم وضعم وخیم نیست!حداقل یک عمره که فیزیک دوست داشتم.در هر حال...
هنو به نظرم شناختن خودم و یا کلا آدمها یک هدف و مسیر بینظیره...در واقع به عنوان یک مسیر فرعی و کاری که آدم میتونه در هر لحظه و هر جایی بهش مشغول باشه.کلا مثل یک مافیای بزرگ،که همیشه مشغول شناختن و حدس در مورد دیگران هستیم...واقعا مافیا یک بازی عالیه!هر لحظه ش و هر قسمت بازیش رو میشه به دنیای واقعیمون ربط داد.
امیدوارم که سال خیلی خوبی رو پشت سر بگذاریم...در واقع به این موضوع خوشبین هم شدم،اما فعلا یک مشکل کوچیک،نمیدونم،یا شاید بزرگ دارم...اونم که حل بشه دیگه خیلی خوب میشه...
پ.ن:تا بعد از نهایی ها خداحافظ!امیدوارم توی اونها هم موفق باشیم!;)
پ.ن۲:من واقعا از اینهمه فاصله زمانی شرمناکم!۲ تا پست داشتم و آپ نکردم...
سلام!
سال نو تون مبارک!به به !به به چه سال نوی خوبی!ما همگی بسیار هم خوب هستیم!
سال نوی عجیبی بود!خب،هر سالی عجیبی خاص خودشو داره،نمیدونم چرا،من حس میکنم هر سال عید عجیبیه!شاید چون هر سال یک عادت همیشگی (و معمولا خوب)ترک میشه.شاید چون امسال سبزه نداشتیم.شاید چون من دیگه با بقیه راه نیفتادم برم خونه ی فامیل های مامان بابا.چون چند تا عید دیدنی جامون گذاشتند!و شاید چون 1هفته زود تر از موعد معمول برگشتیم(که خب فکر نکنم کسی باشه که ندونه بخاطر این بود که من سنگین ترین مشق عیدمو جا گذاشتم!)شاید چون همه عوض شده بودن.همه.
شاید چون زهرا اون زهرای سابق نبود.شاید چون حرفهایی که عاطفه زد تا سر حد مرگ باعث تعجب من شد و من داره حالم از بچه های اصفهان بهم میخوره.شاید چون روحیه ی همیشه قوی سیمین که یکی از الگو های خودم بود رو یکم ناآروم دیدم. شاید چون تازه تغییر 2ساله شونو حس کردم،نمیدونم.شاید تغییرای خودمو حیس نمیکنم،اما چرا،من تغییرای خودمو خیلی خوب حس میکنم،حساس میکنم خیلی هم عوض شدم،اما احساس میکنم تغییراتم مثبت بوده،نه مثل....چی بگم والا!
شاید چونکه بزرگ شدم!خیلی بده که هر روز دارم بزرگ میشم!دقیقا مثل پسر هایی که مثلا توی یه تابستون 30سانت قد میکشن،تغییر کردم!اما چیز خوبی نیست!احساس میکنم کمتر دلم میخواد حرف بزنم،با اینکه خیلی بهتر از قبل ممکنه بتونم استدلال کنم یا نظر بدم یا هرچی،اما کمتر حرف میزنم.گاهی فکر میکنم نکنه مثل آدمهای ابله به نظر میرسم!اما بعد به این نتیجه میرسم که نه،مسلمه که ابله نیستم!شاید دیگه داره وقتی میشه که خودم و بقیه بتونن روم مثل یه آدم بزرگ حساب کنن.اما خودم زیاد شوقی واسه این لحظه ها ندارم.بچه ها معمولا دوس دارن بزرگ بشن.چیز زیاد جالبی نیست.
تنها چیزی که خیلی دلم میخواد بگم اینه که :از قضاوت های مردم متنفرم!متنففففر!این شاید واسه من یک زخم کهنه باشه که دیگه جوش خورده،اما خب،این مسئله ایه که آدم خیلی میبینه و اعصاب منو خورد میکنه همیشه.فکر کنم فقط کسانی که به سرشون اومده حرف منو بفهمن.توصیف کردنش یکم دشواره...(تو که میفهمی؟!؟!)
من نمیدونم،آیا آدمها چیزی به نام مغز توی سرشون وجود نداره؟!؟!؟من باکمال تاسف دارم به این نتیجه میرسم که آدمی که بخواد وارد اجتماع بشه با یه مشت"حمار"طرفه!حالا کسی که نمیفهمه هیچی،اما جالب آدمهای "با فرهنگ"و "روشنفکر"ی هستن که چپ و راست"زر"میزنن!مثلا-این فقط یک مثال قدیمی(!)ه که من یادم میاد-طرف برمیگرده میگه:ایران چیه،اصلا آدم اینجا نمیتونه پیشرفت کنه،من که حتما میرم مثلا آکسفورد!.خب،منم که همینطوری این حرف به نظرم مسخره نیومد.شاید حق با طرفه،اما این آدمیه که توی همین ایرانم کم میاره،چه برسه که بخواد مثلا توی یه دانشگاه حسابی مثل آکسفورد درس بخونه.و جالبش اینه که معمولا آدمهایی از این حرفها میزنن که خودشون زیاد آدم حسابی نیستن آخه،کسی میگه تو ایران نمیشه پیشرفت کرد،که خودش تا سقف علمی یا هنری یا هرچی که باشه رفته باشه،و ببینه دیگه چیزی واسش نمونده،نه یکی که مثلا به زور تا دیپلم خونده و بعدشم داره ول گردی میکنه!منظورم اینه که طرف در مورد حرفش اینقدر فکر نکرده که وقتی یه جوابی بهش بدی،بتونه جوابتو بده.مثال زیاد هست.آدم همیشه خیلی چیز ها رو بهونه ی کارهایی که خودش نکرده میکنه.منم حتی همینطورم.اما بعضی ها حتی یواشکی خودشونم گول میزنن،طوریکه شاید حتی روزی یادشون نیاد که همه چیز ها بخاطر ندانم کاری های خود آدمه.نمیدونم،شاید حرفهام زیادی حالت نصیحتانه و مامان بابا گونه داره،اما این چیزیه که به نظرم اگه آدمها بفهمن،کارای زندگیشون خیلی درست تر پیش میره.
نمیدونم،همیشه احساس میکنم که در مقابل این حرفها،حرف زیاد وجود داره،اما اصل قضیه همینه.کسی نمیتونه جز این بگه،و همینم واسه من مهمه.
چقدر حرف زدم!خودمو عادت داده بودم که دیگه در این موارد تو وبلاگم ننویسم،اما این دفعه واقعا نمیشد!شرمنده!باید حتما میگفتم!حتی اگه اونی که باید،صدای منو نشنوه.
پ.ن:مرد 2000چهره خیلی دوس دارم!
پ.پ.ن:کاش بشه که امسال سال خوبی باشه!واقعا با تمام وجودم اینو میخوام!
پ.پ.پ.ن:کاش میشد یاد بگیرم که چطور وقتهای تلف شده مو کم کنم.اگه یاد گرفتم،بخدا به همتون یاد میدم!خیلی مهمه!واقعا بدرد میخوره!
پ.پ.پ.پ.ن:Tokio Hotel!
میدونید چیه؟
من دیگه خسته شدم بسکه به این و اون گفتم این کارو بکن اون کارو نکن.بسکه به حرفهایی گوش دادم که حوصله مو سر برده.بسکه که گوش بودم.بسکه همیشه اونی بودم که میخواستم برام باشن.
دیگه واسه هیشکی و هیچی حوصله ندارم.
اما بدبختی اینه که ...دوست دارم این آدمی رو که هستم.
و هنوزم همینم...اما کمتر
فعلا وضع بد نیست...اما کاش آدمها قدر میدونستن.
پ.ن:وقت میگم اینکار اشتباهه،بهونه نیار!یا بم بگو خفه شو و کارتو بکن،یا حرف گوش کن!اگه هم میگی خفه شو،باشه،اما دیگه"هیچوقت"در مورد کوچیکترین اتفاقهای نامهم و بی مزه ای که میفته از من نظر نخواه.x((وای چقدر عصبی!)
ادامه ی پ.ن!:چرا همیشه مرغ همسایه غازه؟!؟شما چطور مطمئنی که تا ابد مالِ....؟!
اما با این حال هم....همیشه با انسانهایی با روحیه خاص سروکار داشتم...شایدم خودم زیادی خشنم..
با عرض سلام!
باید عرض نمایم که ما "یــــــــــک"ای هابسیار از انتخاب خود راضی هستیم و من سرود ملی مونو بسیار دوست میدارم!
در ضمن،از اون دوم و اولهایی که در صورت عبور از کنار آمفی تئاتر درب گوشهایشان را گرفتند کمالات تشکر داریم،و اونهایی که با کمال....ای میگفتند ما سرودتونو شنیدیم، پتتتتتتت!(منظورم>:pهست!)
من به این نتیجه رسیدم که اعصاب خورد داشتن،بطور اتوماتیک اعصاب خوردی های آدمو زیاد میکنه،پس دیگه نمیخوام اعصابم خورد باشه!(مگر با همنام جونم و مواقع خاصی که نباید بخندیم که نشون بدیم که آره ما هم فهمیدیم و اینا!بی ادب!یه "پپپپپت "هم واسه تو!)
وای این یک هفته ی در پیش رو چه هفته ی عالی ای میشد اگه زور معلمها به ما نمیچربید!(البته نوعش اینطوریه: 5.*زور هاشمی>=زور مظلومی!:-ssمن واقها با ترس و ترز اینو گفتم!)گرچه این موضوعی که گفتم چیز مهمی نیست چون زور احتیاجیشون در مقابل ما اندازه اپسیلونه،پس ما هفته دیگه احتمالا سمینار ها رو از دست میدیم و سر کلاسیم!
وای چقدر خوبه که من واسه این هفته 5 تا کتاب دارم!خیلی خوبه!کتاب بخونید!البته بهتون پیشنهاد میکنم که حرفهای یک کتابی رو که هم شما خوندید هم طرف روبروییتون،بعلت راهکار بهش نگین!چونکه همنام...(ا چی ببخشید کیو!)طرف مسلما کفرش در میاد و میگه"پتتتتت!"(ای وای این افتاد دم دهن من!)
خلاصه اینکه خوش میگذره!(واقعا چه جمله بی ربطی!)من خوشحالم که الان یک جایی نیستم!نمیدونم چرا واقعا!شاید چونکه تحملشو ندارم...اصلا نمیدونم چه دلیلی دراره که اینو میگم!
پ.ن:خوشی های زود گذر!
پ.ن:& no one cares...it's whipping my hair,it's pulling my waist!
به نام خدا نوشتن را آغاز میکنیم!اگه حوصله ندارید اینو نخونید!طولانیه!
چقدر فکر کردن چیز بدیه!واقعا نمیدونم هدفم از زدن این حرف چیه،اما واقعا احساس میکنم که دلم میخواد فکر نکنم و اونی باشم که هستم!خیلی بده که آدم توی هر شرایطی لازمه که یک رفتار خاصی از خودش نشون بده...اصلا کار هر کس بوده،بسیار بی جا کرده!
یه چیز دیگه!من نمیدونم چرا بیشتر آدمها،از ثانیه ای که یاد میگیرن غیر مستقیم حرف زدنو، غیر مستقیم حرف میزنن!از این بگذریم که خیلیا ممکنه یا منظور آدمو نفهمن،یا اشتباه بفهمن،و واقعا ناراحت بشن،و به 1001 دلیل بی مورد نگن که من ناراحتم و کینه درست بشه...خیلی کار زشتیه...بابا،شجاع باش!بگو مثلا:من اینو نفهمیدم!یا مثلا:آیا منظورت این بود؟!؟!
حتی خیلی وبلاگ ها هم اینطوریه!من به پست های قبلی خودم نگاه کردم،گفتم:بدبخت!این زر ها چیه زدی!خب الان که فقط خودت میدونی چته!فقط کلی جمله ها رو پیچوندی ،طوریکه 5 سال دیگه عمرا باورت بشه ایناو خودت نوشتی!خداییش آدم خیلی چیزا رو مینویسه که خودش فقط میفهمه!(البته خیلی شجاعت میخواد که هر چی میخوای بنویسی!من که اعتراف میکنم این شجاعتو ندارم!)
بعد یه چیز دیگه!(ایندفعه اومدم که حسابی حرفهای بی ربط بزنم!)من احساس میکنم که خیلی خودخواه شدم...یا اینکه به یه تفکری از نوع خودخواهی رسیدم.البته ممکنه که فکر کنین که خیلی چیز بدیه،اما من فکر نمیکنم اینطور باشه.همه اینو میدونیم که"برای خودمون زندگی میکنیم"اما وافعا چقدر اینطوریه؟چقدر کار هامون اجباریه؟من به این که فکر میکنم یه نفس راحت میکشم!یعنی اینکه فکر کنی هر چیزی که داری واسه خودته،درست یا غلط،خوب یا بد،واسه هیشکی اندازه یک تار مو هم مهم نیست،و حتی ممکنه خوبی های تو واسه بقیه ناراحت کننده هم باشه!من واقعا خیلی از زدن این حرف شرمنده م،ولی این چیزیه که هست!شانس بیارین،مثل من از این آدمها دورتون نباشه!نمیدونم خوشبینم یا احمق یا واقعا اینطوریه،اما احساس میکنم همه آدمها خوب تو رو میخوان،حتی اگه واقعا اینطور نباشه!متاسفانه اصلا نمیتونم بیشتر توضیح بدم!
واقعا واسه خیلی از ما،"دیگران"یک زمانهایی خیلی آزار دهنده ن...یک سری کار ها و حرفهای "دیگران"،چه از روی قصد چه از روی دلسوزی،میتونه آدمو خورد و نابود کنه،شاید خیلی بی رحمانه تر از اونی که بشه تصور کرد...میشه فکر کرد که اونها میان،یه لگد به تو میزنن،به شکستتم یه پوزخند میزنن و میرن...به همین زشتی!پس تو تنها کاری که میتونی بکنی اینه که علی رغم اینکه این کاراو میکنن،جلوشون وایسی و چزیدنشونو ببینی!!!(زیادی دارم تند میرما!)آخه مسئله اینه که تو وقتی معتاد شدی و دم مرگ بودی،اینی که بگی"رفیق ناباب!"نه دردی از تو دوا میکنه نه کسی حرفتو قبول میکنه!رسما برو بمیر!(این کاملا یک مثال بیمزه ی تلویزیونیه!اما باور کنین توی خیلی چیزای کوچیک،آدمها اونقدر عذاب میکشن،که معمولا شخصیت آدمهای سن بالا کاملا مثل خورده شیشه های شکسته ست...و جالبه که همه معصومیت کودکارو هم دوست دارن..!دورو های بدبخت!)
واقعا خیلی زشته که من دارم توی این سن اینقدر بی رحمانه به دنیا نگاه میکنم...اما کسایی رو میشناسم که از این موضوع زجر میکشن...و من خیلی خوشبختم،چون حتی 1%آدمهای اطرافمم اینطور نیستن...همه اونقدر خوبن که من بعضی وفتها میخوام بمیرم بسکه آدم دیوونه ای هستم!(اینم از اون حرفها بود که خودم فقط میفهمم!)
لحظه های خاصی که به چیز های اینجوری فکر میکنم،اینکه نباید دنیای "خودمو"واسه آدمهای"بی ارزش!"خراب کنم،آرامش میگیرم...واقعا بی احساس بودن خوبه(بی احساس بودن رو "درست"معنی کنید ها!من اگه بشه واسه اونهایی که دوستشون دارم تا پای جونم مایه میزارم،اما اینجا حرفم چیز دیگه س)اما قضیه مشکل من چیز دیگه ست...من با خودم مشکل دارم و فکر میکنم خودم میدونم چطور میشه حل کرد مشکلو...فکر کردن کار دستم داد!چیزاییو توی خودم میبینم که ضعف های بدیه...و باید درست بشه...اما واقعا نمیدونم چی کار کنم...اما "باید"درست بشه...این دنیای منه...
واقعا به "غذای روح"احتیاج دارم!باید یه پرس بگیرم!
پ.ن:همنام جونم!چقدر دوست دارم!واقعا میفهمیم!("یم"مفعولیه!(مرا میفهمی!))>:D<
پ.ن:واقعا از همه خواهس میکنم که اگه این پستو خوندن،نظرشونو حتی به طور ناشناس بدن،واقعا نمیدونم چقدر این حرفها و فکرام درسته...
پ.ن:چقدر وقته از این پستها ننوشته بودم!
پ.ن:چقدر"واقعا"نوشتم!تازه کلی شو هم پاک کردم...اما بازم زیادن!
آیا به همین ضعیفی ای هستم که به نظر میام؟
واسه چی آخه؟هدفی هم هست؟
تکرار میکنم ،هر چیزی که اطرافم اتفاق میافتد.
با سرعت نور به دنبال چیزی میگردم که همه به دنبالش گشته اند،و مانند بقیه پیدایش نمیکنم.اما میدانم،جایی همین اطرافست.نگاهش را حس میکنم،گهگاهی باریکه ای از نور را بر چهره اش میبینم،با شیطنت چشمکی میزند.دورم.میدانم که بین ما یک دنیا فاصله هست.میدانم که مثل بقیه بهش نمیرسم...پس چرا تلاش میکنم؟چرا خوشحالم؟چرا میخندم؟
تکرار میکنم.خوشی های دوران تحصیل را.از اعماق وجودم قهقهه میزنم،ناگهان هاله ای از چهره اش را میبینم.لبخندم بر چهره میخشکد.اشکالی نداره... هنوز خوشحالم...بین من و و غم،دنیاییست.
دور تر شده ام.چهره کمتر به سراغم میاید.خوشحالترم.شاید اینطور در جستجویش موفق تر شوم.شاید...
همه میگردند.آنچنان دقیق و با سرعت که حتی نوک دماغ خودشان را هم نمیبینند.گاهی تنه ای هم به هم میزنند،و مودبانه معذرت خواهی میکنند.بعضی برای آن هم وقت ندارند.بعضی حتی پرخاش میکنند.
می ایستم و به اطرافم نگاه میکنم.از بین انبوه جمعیت،انسانهای دیگری را که مبهوت ایستادند را میبینم.تا میخواهم به چهره شان نگاه کنم محو میشوند.باز هم تنها هستم.
اما تنها نمیمانم.مثل همیشه در گریز از تنهایی استادم.تکرار میکنم و میدوم.آهان!انسانهای زیادی را مییبینم.هی!تنها نیستم!
آهای...کجایی؟دنبالت میگردم...
/روزمرگی؟نه.
اصلا حال هیچی ندارم.نه حال نوشتن دارم،نه حال خوندن دارم ،نه حال فکر کردن دارم،نه حال خندیدن دارم،نه حال حرف زدن دارم.اصلا برای چی حرف بزنم؟مگه گوشی هست؟مگه اهمیتی داره؟مگه حرفهای بقیه اهمیت داره؟اصلا مگه توی این دنیا چیزی اهمیت داره؟مگه زندگی تغییری میکنه؟حالا هر چقدرم انسانها در موردش نظریه های مختلفی بدن.
همه ساکت.هیچی اهمیت نداره.ساکت باش.چرا نمیتونم خودمو ساکت کنم؟چرا یه چیز مثل زنبور توی مغزم وزوز میکنه؟یکی اینو ساکتش کنه.
آدمهای آشغال.دنیا بوی فساد میده.خودتو بو کن.این بو،بوی چیه؟
یکی منو بکشه.منم از همین آدمهام.دارم خفه میشم.
کمک
ای بابا!تابستون هم که داره تموم میشه!
من که اصلا حوصله مدرسه را ندارم.تازه داره بهم خوش میگذره!شایدم الان که داره تابستون تموم میشه،تازه فهمیدم که تابستونها اصولا خوش میگذره،اگر چند کاری هم برای انجام دادن نباشه!
البته یک کار کاملا بی دردسر و مفید و لذتبخش به نام "خواب"هستش،که البته زیادی ش هم باعث میشه که آدم احساس برزخی بودن بهش دست بده و دلش بخواد که "همش"بخوابه!و اعتراف میکنم که حس زیاد لذتبخشی نیست!
یک کار دیگه ای هم هست که من پیشهاد نمیکنم:درس خوندن!که خب،کاریه بس غیر ضروری و خسته کننده،و باعث میشه اول مهر مثل من سرحال نباشید!البته،زندگی بعضی ها از بدو تولد به طور ناراحت کننده ای با درس "عجین"شده که من براشون متاسفم،گرچه شایدم خیلی بد نباشه!
این تابستون،تابستون خیلی عجیب و جالبی بود!نمیدونم،انگار متفاوت بود-که خب البته بود-اما شایدم حس اشتباهی دارم،نمیدونم...
تنها خوبی ها-یا شایدم بدی ها-ی این روز ها اینه که آدم هر روزش یک چیز جدید میفهمه،یا بهتره بگم به سمت کامل شدن میره،اما من نمیدونم این روند کی متوقف میشه ،چون روند تقریبا ناراحت کننده ایه و آدم احساس میکنه "ندونستن"یک سری حقیقت ها ،بهتر از دونستنشونه...
خلاصه اینکه...اول مهر،نه!دوم مهر تو راهه و محصل ها باید آماده بشن که یک سال تحصیلی دیگه رو شروع کنن و از کوپن"بهترین سالهای عمر"شون،یکی دیگه خرج کنن.موفق باشیم!
(سلام)
چقدر مسخره ست.
همه ی عکسای کوچیکی که وجود داره،یک روزی خیلی بزرگ بودن.فقط کافیه با سایز extra large image سرچ کنید.همین.خیلی سخته؟
اما وقتی گوگل یک عکس گنده باز میکنه،نمیتونی باهاش کاری بکنی.صبر میکنی که کامل باز بشه،تا خودش به سایز کوچیکتر برگرده.آهان!حالا درست شد!یعنی چی؟!؟عکس باید کوچیک باشه،مگه نه؟
نه،نه،عکس باید اندازه دسکتاپ باشه،نه؟
من نمیتونم عکس بزرگ رو تحمل کنم،چون از گنجایش دید من میزنه بیرووون.بیروووون
چطور جرئت میکنم از پنجره بیرون را نگاه میکنم؟چه بیشرمانه!
آهان ،اون فرق میکنه.همه چیز دوره،کوچیکه،همون عکسیه که کوچیک شده.
چرا کوه ها اینقدر دیر میگذرند؟چون دورند!(سوال همه بچه ها!)
خب،پس راحتتر اینه که از همه ی حقیقت ها دور بشی،اما اونها هنوزم هستند و دیر از کنارتو میگذرنذ،چونکه تو دیدیشون، و ،فهمیدی دورند.
نفهمیدی؟
من نمیتونم دور بشم.نمیتونم فرار کنم.نمیتونم.میخوام نادیده بگیرم.همه چیزو.همه ه ه ه چیزو.اصلا توجه نکنم.دور بشم.به جهنم که دیر بگذند.نگاشون-<نمیکنم>-
به جهنم.جهنم؟خونه ی آیندمه.چرا باهاش فحش میدم؟
نمیتونم پشت کنم.به تو،تو،تو،تو،تو،و یه چیز دیگه.
آخه،من امروز یه عکس خیلی بزرگ سرچ کردم.
پ.ن:جودی ابوت!
سلام
من (بالاخره!)بازم اومدم!
واقعا نمی دونم بعد از این 100 سال چی بگم!
موضوعی که این چند وفت فکرمو مشغول کرده بود "شک"بود.اینکه حتی نمیتونم به چیزی که قبلا ازش کاملا مطمئن بودم،شک نداشته باشم.
آدم خوبه که بتونه حرف بقیه رو هم قبول کنه.اجازه فکر کردن به خودش بده،و از یک دریچه دیگه به هر چیز نگاه کنه.
اینکه هر چیزی هم میتونه خوب باشه هم بد،هم مفید هم مضر.
الان اصلا مثالی تو ذهنم ندارم...اما من قبلا خودم اینطوری بودم.
خیلی خوبه ها! همیشه تغییر چیز خوبیه.من خود یک لحظ پیشمم نمیشناسم،چه برسه به بچگیم که اصلا یادمه یه آدم دیگه بودم!
البته،الان سن تغییره.مثلا فکر میکنم که خیلی از ما ها هم عقیده ایم که بابا مامان هامون به هیچ وجه نظرشون در مورد اینکه ما نسل جدیدیم و خیلی چیزا تغییر کرده و دیگه این چیزا عادی شده(!)با ما یکی نیست،اما هیچوقت به این فکر کردیم که ما هم مثل اونها هستیم یا نه؟ یا بالاخره مامان باباهای "روشنفکر!"هم پیدا میشن،اما ما جزء اونها خواهیم بود یا نه؟
مسئله اینه که هیچ بعید نیست جزء اونا نباشیم! اما خب،مسئله اینه که هم عقیده نبودن حتما نشونه مخالفت نیست.
مثلا خیلی ها قضاوت نگاه اول خودشونو همیشه در مورد یک آدم دارند.اینم یه نوع تغییر ناپذیریه.منم اینجوری بودم،اما اینقدر آدم متفاوت دیدم که اصلا هیچ نظری تو نگاه اول نمیتونم بدم.
مثلا آدمی که قیافه ی متفکر و پخته ای داره،اما اندازه ی یک "نخود"چیزی توی کله ش نیست!
یه چیز بی ربط دیگه:به نظر من نباید آینده ی خودمونو پیش بینی کنیم.حداقل میتونیم با شک چیزیو بگیم.مثلا یکی تو سن من که داره تازه شخصیتش شکل میگیره،به هیچ وجه نمیتونه آینده ی شخصیتی خودشو پیش بینی کنه.
بعدم اینکه:خیلی ها میتونن روی شخصیت آدم تاثیر بگذارن.آدم باید باید بپّاد!
گویا خیلی حرفهای بی ربطی زدم!طوری نیست!تابستون خوبیه!پر از عشق و علاقه!(((:)خلاصه اینکه اگه یکم حوصله م سر رفت،اما خوووب خستگی در کردم!
هی!2 سال دیگه کنکور داریم!در نتیجه ریلکس باشید،2 سال دیگه مونده!اینجا جای گفتن نیست

